X
تبلیغات
دلتنگ عاشق

دلتنگ عاشق

رفتم از تنهایی بیرون ، کسی فریادمو نشنید ، گریه تنها مونسم ، یکی یک خنده نبخشید

خاک بی حاصل بارون خورده
غنچه ی وا نشده پژ مرده
دل از آدمو عالم رونده تو رو چی از عاشقی ترسونده
چرا از نگاه من بیزاری
تو که هستیمو توی دستات داری
چرا از عاشقی حیرونی چرا ...
چرا قدرمو نمیدونی چرا ..
ندونستی عاشقی چه رنگیه
نمیدونستی به این قشنگیه
ندونستی و نمیدونی هنوز که دلت یه عمر سختو سنگیه
دل من ساکته اما میدونم همیشه بی سرو سامون توهه ..
چیزی از درد نمیگه تا مرگ دلی که همیشه مدیون توهه
چرا از عاشقی حیرونی چرا
چرا قدرمو نمیدونی چرا
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 23:53 توسط نينا|



حمید مصدق خرداد  ١٣۴٣
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
............................................................................................
پاسخ زیبای فروغ فرخزاد
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم
و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 20:10 توسط نينا|

تلو تلو خوردم...

پس از آخرین مشتی که حواله دلم کردی...

رینگ بوکس است یا دشت احساس ...

نمی دانم...

تنها می دانم که پشتم خدایی هست که با دستش مرا استوار نگه می دارد...

و من هیچگاه در این بازی نمی بازم ...



نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 0:14 توسط نينا|

حرف دل


اینقدر دوست دارم که میخوام بگم لایقش نیستی


گاهي جاي بوسه‌اي كه هنگام خداحافظي نكردي

درد مي‌كند
دردم این نیست که او عاشق نیست …
دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی است…
دردم اینست که با این سردی ها من چرا دل بستم.....؟!

تنهایی یعنی یه هفتس گوشیتو شارژ کردی اما بعد از یه هفته هنوز باطری موبایلت خالی نشده...


وقتی بهت میگه جات خالیه ، نگو دوستان به جای ما ... شاید منتظر اینه که بگی ... جامو نگهدار ، زود میام ...!



نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 0:5 توسط نينا|

به كوري چشم تو هم كه باشد حالم خوب ِ خوب است
اصلا هم دلم برايت تنگ نشده
حتي به تو فكر هم نمي‌كنم
باران هم تو را دیگر به ياد من نمي‌آورد
مثل همين حالا كه مي‌بارد
... ... ... لابد حالا داري زير باران قدم مي‌زني
.
.
چترت را فراموش نكن !
لباس گرم را هم



نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 20:10 توسط نينا|

نه !

اصلا هم اینطور نیست!
من اصلا دلتنگ تو نیستم!
و حتی فکر می کنم همین دیروز بوده
که با هم بوده ایم!
... ... اصلا هم در نبود تو
اشک نریخته ام!

به آن کلاغ خبر چینت هم بگو
از این به بعد
چشم های کورش را بیشتر باز کند!

تا وقتی خواست گزارش اشک های مرا بکند،
پیاز توی دستم را هم گزارش کند!!
آهان راستی!

نگفتم!
از وقتی تو نیستی،
دست و دلم خیلی به کار می رود!!
مامان هم تعجب کرده!
آشپزی می کنم،
گردگیری می کنم،
جارو می کشم!!
اصلا همین هم هست
که زود خسته می شوم
و شبها
زودِ زود می خوابم!!
گفتم یک وقت فکر نکنی
برای آنکه در این دوری تو
زودتر شب ها و روزها را سر کنم،
زود می خوابم!!
تازه
یک نشاط خاصی هم یافته ام !
هر کی به من می رسد ،
نیش تا منتهی الیه ام را که باز می بیند،
می گوید خوشحالی ها!!
خوش به حالت!!
می گویم
خیلی!
تا چشمان شورت از جا درآید!
می دانی؟

این مسیر همیشگی را که تنهایی طی می کنم
می روم
می آیم ،
این باد و باران لطیف را که حس می کنم
همچین فِرِش می شوم کلا!!!
اصلا فکر نکنی یاد تو و خاطراتمان میفتم ها!!
اصلا!
اتفاقا خوشحال هم هستم
تنهایی
خیلی خوش می گذرد!
آن هم توی خیابان به آن بلندی،
تازه باران هم بیاید....
وای !
چه شود!!!
این تلفن را هم کلا کشیده ام!
می دانی
نه این که انتظار دیوانه ام کند ها!
هی نیست همه زنگ می زنند،
وقتشان را ندارم!!
گوشی ام هم اگر کنارم گذاشته ام،
منتظر هیچ کس نیستم!
این ساعتش را با گرینویچ تنظیم کرده ام،،
خوشم می آید هی نگاهش کنم
ببینم ساعت چند است!!
به هر حال
تو اصلا مگر فضولی؟!
تو فقط بدان
اینجا دیگر کسی
دلتنگ تو نیست!
به یاد تو نیست!
منتظر تو نیست!
این ها را بدان
اما عاقل باش!
کسی که من می شناختم
هر خزئبلاتی را
باور نمی کرد!!!!
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 21:21 توسط نينا|

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :

" نــــذار برم "

یعنـــــــی بــرم گــــردون
سفــــت بغلـــــم کـــن

ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و
بگــــــو :

"خدافــــظ و زهــــر مـــار
بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ

مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!
مــــــگه الکیــــــــه!!!!"

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!
چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری؟!
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 0:11 توسط نينا|

آرامم!
گله ای نیست...انتظاری نیست
اشکی نیست...بهانه ای نیست

این روزها تنها آرامم...

یک وحشی آرام!
آنقدر آرام که به جنون چندین ساله ام شک کرده ام!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 12:36 توسط نينا|

خسته ام
ازتکرارِ شنیدن
مواظب خودت باش
تو اگر نگران حال من بودی
که نمیرفتی
میماندی
گاهی فقط گاهی
با یک نگاه
با یک نفس شاید
مواظبم بودی
پس بگذار و بگذر
الکی
نگران من نباش
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 21:24 توسط نينا|

من

عاشق نیستم !

فقط گاهی
...
حرف تو که می شود

دلم ...

مثل اینکه تب کند

گرم و سرد می شود

توی سینه ام چنگ می زند

آب می شود
....................................................................................................................................
هرگز مپرس كه چه آمد بر سرم
اين روزها فقط نفس كشيده ام...
گشوده مي شد به دست تو دو بال من
حال براي زندگيم قفس كشيده ام..
دل شكسته،مضطرب،خزان و بي اميد.
.دست رو به عالم،از تو دست كشيده ام..
خاك خورده زير گرد و خاك چشم تو..
باز هم گلي بدون خار و خس كشيده ام...

................................................................................................

بـاران کـه می بـارد ؛
دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود ؛
راه می افـتم
بـدون ِ چـتـر
من بـغض می کنـم
آسمـان گـریـه...

...........................................................................................


بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو
برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا

چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم
اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم
چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

تو را نفس كشيدم و به گريه با تو ساختم
چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره
سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام
گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه
عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه

عبدالجبار کاکایی
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 17:0 توسط نينا|


آخرين مطالب
»
» تو به من خندیدی
» خیلیییییییییییی دلم شکست
» حرف دل
» مواظب خودت باش
»
» به خدا میخوام بمونم
» آرامم
» خسته ام
» بازم دلتنگی
Design By : Pars Skin